X
تبلیغات

کلیدر | جلد پنجم و ششم

نویسنده: محمود دولت آبادی

چاپ اول(قطع جیبی): 1387

انتشارات فرهنگ معاصر

کلیدر محمود دولت آبادی

گل محمد و یارانش به جنگ با ارباب ها و خان ها که دهقانان فقیر و عشایر را مطیع خود کرده اند و از آن ها سوءاستفاده می کنند می پردازند. افسانه ها پیرامون گل محمد و یاران مسلحش به سرعت در سرتاسر منطقه می پیچد و گل محمد که اندک اندک به چهره ای محبوب نزد مردم تبدیل می شود، در نقش قهرمان آنان ظاهر می شود. در روستاها جلسات شبانه برای همقسم کردن رعیت ها برای مقابله با حق کشی اربابان شکل می گیرد و نامه های حزب توده در میان اهالی روستاها پخش می شود. در یکی از این جلسات، اهالی متوجه به حریق کشیدن کشتزارهای گندم می شوند، بهمین جهت ستار و بلخی بهمراه علی خاکی از اهالی معترض قلعه چمن دستگیر می شوند و نقشه هایشان تا حدودی برای عملی شدن نبرد تیره و تار می شود...

این دو جلد هم تموم شد. با اینکه داستان بی امان و کوبنده تر از قبل روایت میشه و حس تعلیق رو در من بشدت تحریک می کنه، ولی به هیچ وجه تمایلی به خوندن جلدای بعدی و با یه سرعت زیاد ندارم، چراکه دارم با این رمان زندگی می کنم و خط به خطشو دوست می دارم و به زبان ساده تر دوست ندارم هرگز پایانی داشته باشه.

در این دو جلد داستان بیشتر به مردم قلعه چمن معطوف بود و کمتر خبری از شخصیت های ابتدایی داستان مثل مارال و یا خانواده کلمیشی بود. شخصیت پردازی داستان بیشتر از پیش شکل گرفته و بنظر میاد در ادامه هم همین روال ادامه داشته باشه، عنصری که آقای دولت آبادی از همه بهتر و به تمام و کمال بهش پرداخته و من این وجهه رو بیشتر از خصوصیات نوشتنش می پسندم.

رمان کلیدر از دید تاریخی هم نکات قابل توجهی داره و شناخت و درک سیاست در دوران پس از رضا شاه و روی کار اومدن احزاب و بازتر شدن فضای سیاسی آن زمان رو میشه درش دید و بخوبی لمس کرد. از جهتی موضوع فئودالیسم و پرداختن به اراضی رعیت و اربابان هم در این رمان از جمله موضوعاتی هست که به نحو احسنت ازش بهره برداری شده و خواننده رو مدام یاد دهه های بعدی و اصلاحات ارضی محمدرضا شاه می اندازه.

قسمت های انتخابی از کتاب:

«گرچه مردمی که زندگانیشان در مداری بسته گرفتار است، در گشودن زبان و دل، شیوه ای بس سنجیده و به حزم دارند.»

«بزرگترین حسن زن همین است که می تواند مرد را به شوق درآورد. بزرگترین عیب زن هم این است که می تواند مرد را به بیزاری بکشاند. زن است، دیگر»

«برای اینکه یک مردمی را به زانو در بیاورند، اول استقلالش را می دزدند؛ و برای اینکه استقلال یک مردمی را بتوانند بدزدند، آن مردم را به خود محتاج می کنند. با این احتیاج وامانده است که آدم خودش را از دست می دهد، خوار و زبون می شود و به غیر خودی وابسته می شود؛ و نوکر می شود، و مثل کفش پای آنها، مثل نی سیگار آنها،و حتی مثل تیغه شمشیر آنها که وقتی لازم باشدگردن برادر خود، گردن زن و فرزند خود را هم می زند.»

«هنر چیزیست که نه گم می شود و نه دزد آن را می تواند بدزدد.»

«ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم. اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!»

پ.ن: این روزها درگیر دروس ارشد و آزمون های استخدامی هستم و اجبارا کمتر، دیگر کتاب ها رو می خونم!


چه کسی معلم تاریخ را کشت؟

شاعر: نزار قبانی

مترجم: مهدی سرحدی

چاپ اول: 1386

تعداد صفحات: 128 فارسی-عربی

نشر کلیدر ، 1750 تومان

چه کسی معلم تاریخ را کشتنزار خیلی زود به این حقیقت ایمان آورد که شعر و خیزش دو روی یک سکه اند و شعری که فریاد برنیاورد و پایه های تخت ستم پیشگان را به لرزه نیفکند، شعر نیست. او واژگان خود را به گلوله بدل کرد تا با آن، از کرامت و عزت امت دفاع کند و شکوه از دست رفته را به آن بازگرداند. نزار برای مردم زیست و در شعر و نثر خود، با دغدغه و اندوه آنان گریست و سروده هایش که از دل برآمده بود، با استقبالی کم نظیر مواجه شد. کمتر شاعری را می توان یافت که مانند او، بر فرهنگ و زبان عربی معاصر تاثیرگذارده و در میان مردم چنین محبوبیتی کسب کرده باشد. خود او در این باره می گوید: من در همه جا ممنوعم؛ پس... مرا در همه جا می خوانند..! از مقدمه مترجم
شعر سیاسی، اجتماعی نزار قبانی هم مثل شعر عاشقانش خوب و شورانگیز بود و در کتاب حاضر که تعدادی از نمونه کارهای فرهنگ مقاومت و پایداری لبنانی-فلسطینی جای داده شده بود، خیلی تاثیرگذار و کوبنده سروده شده بودن و یه جورایی تاریخ نزاع اعراب و اسرائیل رو در ذهنم مجسم می کردن. متن تمامی اشعار ساده و روان بودن و ترجمه قوی آقای مهدی سرحدی رو هم نباید فراموش کرد. این ادبیات و شعر رو می پسندم و خوندن این کتاب رو  به علاقمندان شعر مقاومت پیشنهاد می کنم.
شعرهای این مجموعه: تراژدی قانا، گریزندگان، چه کسی معلم تاریخ را کشت؟، یادداشت های یک سگ بافرهنگ!، تفنگ می خواهم.. ، ای قدس!، موافقم با تروریسم!، شعر، پرسش می کند

یادداشت های یک سگ بافرهنگ!

ارباب من!
از تو، یاقوت و حریر و زر نمی خواهم
نمی خواهم که بر من جامه های اطلس و دیبا بپوشانی
تنها خواسته من آن است
که بشنوی سخنم را
زیرا که من در شعر خود، می آورم بر تو
تمام فریاد عرب ها را
تمام نفرین عرب ها را..!

سرورم!
اگر شعر و غزل را خوش نداری،
به جلادت بگو
بگذارد آزادانه پارس کنم!


در بندر آبی چشمانت

شاعر: نزار قبانی

مترجم: احمد پوری

چاپ ششم: 1388

تعداد صفحات: 101

نشر چشمه، 2000 تومان

در بندر آبی چشمانت نزار قبانیشعر نزار قبانی شعر انسانی است و درست به این سبب در مفهوم وسیع تر متعهد است. او از بی عدالتی ها و رنج و تحقیر انسان ها درد می کشد. با آن ستیز می کند. اشعار عاشقانه او در اوج خود متعهد است و شعرهای سیاسی اش در نهایت عاشقانه است، زیرا شور و اشتیاق او برای بهروزی انسان و خشم و نفرت او از پدید آورندگان تیره روزی، مایه اصلی این اشعار است. از پیشگفتار مترجم
کتاب حاضر گزینه شعر های عاشقانه نزار قبانی شاعر معاصر عرب هست که اشعار عاشقانه زیبایی رو سروده. درون شعرها به قلب پر از احساس و عشق نزار به زن میشه پی برد که حتی این کلمه در اکثر اشعار این مجموعه شعر به وفور دیده میشه و البته استفاده ماهرانه و ابزاری از شعر بعنوان حمایت کننده زنان جامعه عرب کاملا هوایداست.

در زبان  فارسی شعر نزار قبانی توسط مترجم های مختلفی از جمله مهدی سرحدی، موسی بیدج، یغما گلروبی،رضا طاهری، موسی اسوار و احمد پوری ترجمه شدن و این اشعار در ایران طرفداران زیادی رو به خودش جذب کرده. شخصا شعر دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس رو بیشتر پسندیدم.


شعر دریایی


در بندر آبی چشمانت

باران رنگ های آهنگین می وزد

خورشید و بادبان های خیره کننده

سفر خود را در بی نهایت تصویر میکنند


در بندر آبی چشمانت

پنجره ایست

گشوده به دریا

پرندگانی در دور دست

به جستوی سرزمینهای به دنیا نیامده


در بندر آبی چشمانت

برف در تابستان میآید

کشتیهایی با بار فیروزه

که دریا را در خود غرقه میسازند

بی آنکه خود غرق شوند


در بندر آبی چشمانت

بر صخره های پراکنده می دوم چون کودکی

عطر دریا را به درون می کشم

و خسته باز می گردم چون پرنده ای.


در بندر آبی چشمانت

سنگ ها آواز شبانه می خوانند.

در کتاب بسته ی چشمانت

چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟


ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم

ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت



طبیعت مرد

مرد برای عاشق شدن
به یک دقیقه نیاز دارد
و برای فراموش کردن
                     به چندین قرن.


فرضیه ای نو درباره پیدایش جهان

در آغاز... فاطمه بود
سپس عناصر شکل گرفتند
     آتش و زمین
     هوا و آب
و آن گاه نام ها و زبان ها پدید آمدند
     آسمان و بهار
     سپیده و شامگاه
پس از چشمان فاطمه
دنیا پی برد به
     را رز سیاه
و آن گاه... پس از قرن ها
زنان دیگر آفریده شدند.


آغاز تاریخ

من رازی ندارم... قلب من کتابی است گشوده
خواندن آن برای تو دشوار نیست.
محبوبم، زندگی من
از روزی آغاز می شود که دل به تو سپردم.


یادداشت

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور: