X
تبلیغات
بازی تراوین

محوِ

دومین مجموعه شعر علیرضا روشن محسبوب میشه که اولین مجموعه با عنوان کتابِ نیست (+) در سال 1390 منتشر شد و احتمالا میدونین با چه استقبال پرشور و گسترده‌ای روبرو شد. این شعرهای کوتاه که تعدادشون به صد و شیش تا میرسه مث مجموعه اول فضای عاشقانه دارن و شاعر از کسی که نیست و محوش شده شعر گفته!

-غیر از این دو مجموعه شعر از آقای روشن عزیز مجموعه داستان کوتاه با عنوان ما به‌تازگی و توسط همین ناشر وارد بازار کتاب شده.

-خبرگزاری مهر: ترجمه فرانسوی این کتاب همزمان با انتشار در ایران، به وسیله انتشارات «اِرس» در مجموعه کلکسیون «پو و پسی» در فرانسه به چاپ رسیده و مورد ستایش منتقدان اروپایی قرار گرفته است.


علیرضا روشن

چاپ دوم: 1393

نشر آموت، 7500 تومان، 120 صفحه


آینه‌ای کو

تا او را که در من است نشان بدهد؛

نه این را که منم


گم شد

هر که به دنبال تو گشت


من و یارم هیچگاه همدیگر را نخواهیم دید،

او به باد پاییزی می‌ماند

من به برگی خشک.

او باد است؛

می‌آید

من برگم؛

می‌روم


خدا مرا ببخشد؛

مرگِ کودکِ همسایه را بهانه کردم؛

سخت در فراق یارم گریستم


جوجه‌ای

در کشتارگاه

متولد شد


برچسب‌ها: معرفی کتاب، محو، علیرضا روشن، کتاب شعرهای علیرضا روشن، نشر آموت، نشر نون، شعر کوتاه، شعر عاشقانه

یادداشت‌های آلبر کامو

آلبر کامو

ترجمه‌ی خشایار دیهیمی

چاپ دوم: 1391

تعداد صفحات: 923 ص

نشر ماهی، 21000 تومان

یادداشت‌های آلبر کامو

یادداشت ها در چهار جلد تهیه شده جلد اول (1935-1942) جلد دوم (1942-1951) جلد سوم (1951-1959) و جلد چهارم با عنوان (یادداشت‌های سفر) که آلبر کامواین یادداشت‌ها رو در جوانی و در سفر به آمریکا و آمریکای جنوبی نوشته. این مجموعه عینا" مطابق با نشری که انتشارات گالیمار داشته منتشر و از انگلیسی برگردان شده؛ ظاهرا تنها ترجمه حاضر در ایران هم همین مورد آقای دیهیمی رو میشه پیدا کرد که از هر جهت چنان ترجمه و تنظیم شده جای هیچ بحث دیگری باقی نمی‌مونه. گفتگو با خشایار دیهیمی (+) مترجم کتاب یادداشت‌های کامو.

گویا جناب آلبر کامو هم‌چون بسیاری از نویسنده‌های دیگه علاقه چندانی به نشر یادداشت‌هاش نداشته و بارها متذکر شده که نبایس یه زمانی از این نوشته‌ها سوء‌استفاده بشه؛ هرچند امروز ما از این نعمت بی‌نصیب نموندیم :) سرنوشتی که بعد از مرگ کافکا و هدایت و ... هم در تاریخ ادبیات ثبت شده بود و می‌بینیم که این یادداشت ها تا چه اندازه مورد اقبال خوانندگان قرار گرفته.

تا حالا نشده به کتاب یادداشتی مث این عنوان تا این اندازه خوشم اومده باشه، هر بار که یکی از چار جلد رو در دست می‌گیرم و اتفاقی جمله‌ای رو می‌خونم و کم پیش اومده احساس رضایت نداشته باشم. چقد خوبه یه نفر حرف‌هایی رو بزنه که عمیقا قبولش داشته باشی و یا مدت‌ها درباره‌ش تفکر کنی و واست مهم تلقی بشه. (این‌که زندگی قوی‌ترین نیروست حقیقت است. اما منشا همه‌ی بزدلی هم هست. باید علنا"  عکس این فکر کرد.)

با اینکه یادداشت ها شخصی هستند ولی کمتر از مسائل روزمره زندگی شخصی کامو و یادداشت‌های روزانه درش میشه دید و فضای یادداشت‌ها رو موضوعات مختلف فلسفی و با اشاره به شخصیت های مهم ادبی-هنری در برمی‌گیره که شاید دلیلش واهمه کامو برای خونده شدن این یادداشت‌ها باشه! اکثر جملات و توصیف‌ها، خاطرات و تجارب و گفتگوهای کامو در این یادداشت‌ها تو آثار اصلی هم عینا بکار برده شده؛ حتی چارچوب کلی و جزئی بعضی داستان‌ها بصورت گسسته ترسیم شده البته بصورت کاملا پراکنده و در بعضی قسمت‌ها به اشاره‌ای کوتاه از طرح های آینده هم بسنده کرده.

-این مجموعه هم از سری کتاب‌های شکیل و دوست داشتنیه و با قطع جیبی شیک داخل کاور و جمع و جور بودنش از تو کتابخونه خودنمایی میکنه :) در سایت نشر ماهی (+) به قیمت سی و پنج هزار تومان، چاپ 92 قابل خریداری است.

اگر آرشیو وبلاگ رو ببینید متوجه میشید چقد  حضور کم و با وقفه طولانی مدت داشتم. تو این مدت البته کتاب‌هایی هم خوندم و فقط وقت و حوصله معرفی تو اینجا نبود. مدتیه درگیر کارهای مربوط به استخدام شدن هستم و ذهنیاتم حسابی مشغول شده و اجازه انجام و حتی فکر در امور روزمره و خیلی کارهای مهم دیگه مثل همین مطالعه کتاب‌هایی که دوستشون دارم و البته خوندن وبلاگاتون ازم گرفته شده! حتی از شبکه‌های توییتر و فیسبوک و حالا برنامه‌های ارتباطی مث واتس‌اپ و وایبر که این روزا همه‌گیر شدن هم تقریبا" جدا شدم و جز به گوش فردان به ترانه‌هایی از گروه کین (+) دلخوشی دیگه ندارم!!! فقط از خدا میخوام این روزای عجیب و غریب زودتر سپری بشن و به شرایط ایده آل و آسایشی که دنبالشم برسم و با یه ذهن آروم بشینم هرچی کتابِ نخونده تو کتابخونه‌ دارم از دم بخونم. چنتا از دوستان وبلاگی هم مث خودم غیب شدن و بی خبر... از رفتناتون کاری نکنید که فقط دلتنگیاش واسه ما بمونه :( حالا پست مربوط به معرفی کتاب رو خیلی دیگه شخصی کردم ببخشید ولی یه چیز دیگه‌م بگم: گرما، گرما. داره آزار میده. این آتشی که از نمیدونم کجا داره فوران میکنه؛ شما هم ازش رنج میبرین؟ تابستون به این جهنمی یادم نمیاد! 

+++

مثل این‌که کم کم خودم را بالا می‌کشم. دوستی ملاطفت آمیز و محدود زنان.

نباید خود را از دنیا جدا کرد. اگر زندگی‌مان در نور خورشید بگذرد، حرامش نکرده‌ایم. همه‌ی تلاش من در هر موقعیتی، در هر بدبختی، در هر سرخوردگی، از نو برقرار کردن رابطه‌هاست. و حتی در این غم خویش چه عطشی برای دوست داشتن دارم، و چه نشئه ای از نظر کردن به تپه‌ای در تاریکی شب به من دست می‌دهد.

این غروب‌های الجزایر که زن‌ها بسیار زیبا هستند.

عجیب و غریب: ناتوان از تنها بودن، ناتوان از تنها نبودن. آدم هردو را می‌پذیرد، هردو سودمندند.

خطرناک‌ترین وسوسه: شبیه هیچ چیز نبودن.

برای زنان، محبتی که مرد می‌تواند بدون عشق به آنان بدهد چه اندازه تحمل‌ناپذیر است. برای مردان، این چه‌قدر شیرینی تلخی دارد.

من در این دنیا خوش‌بختم، زیرا ملکوت من گوشه‌ای از این دنیاست. ابری می‌گذرد و لحظه‌ای رنگ می‌بازد. من در خویشتن می‌میرم. کتاب از صفحه‌ای که دوست داریم باز می‌شود چه‌قدر این صفحه امروز در برابر کتاب دنیا بی‌رنگ‌وبوست. راست است که رنج برده‌ام؟ و راست نیست که رنج می‌برم؟ و این رنج سرمستم می‌کند؛ چون این رنج آن آفتاب و آن سایه‌هاست، این گرما و این سرمایی‌ست که در آن دوردست‌ها در قلب هوا حس می‌شود.

تنهایی، از تجملات ثروتمندان.

راهی که به لامادلن می‌رود. درخت‌ها، زمین و آسمان. چه فاصله‌ی دور و در عین حال چه تفاهم پنهانی میان حالت من و نخستین ستاره‌ای که در راه بازگشت انتظارمان را می‌کشد وجود دارد.

کالیگولا: نیاز دارم که اطرافیانم ساکت باشند. نیاز دارم که همه‌ی موجودات در سکوت فرو روند تا غوغای وحشتناک درون قلب من هم بلکه پایان یابد.

زاده شدن برای خلق کردن، عشق ورزیدن، و در بازی‌ها پیروز شدن به معنای زاده شدن برای زیستن در صلح است. اما جنگ به ما می‌آموزد که همه چیزمان را ببازیم و چیزی شویم که نبودیم. مسئله مسئله‌ی سبک است.

آگاهانه یا ناآگاهانه، زن‌ها همیشه از اهمیتی که مردها به شرف و افتخار و عهد و قول می‌دهند بهره‌برداری می‌کنند.

جلد دوم

هرچیزی که مرا از پا درنیاورد قوی‌ترم می‌کند. آری، اما... و چه سخت و دردناک است در رویای شادی و خوشبختی بودن.سنگینی خردکننده‌ی همه‌ی این‌ها. بهتر است خاموش ماند و رو به سوی چیزهای دیگر کرد.

گورنبشته‌ی  هاینریش هاینه: «او گل‌های سرخ برنتا را دوست داشت.»

به دشواری‌های تنهایی و انزوا باید به طور کامل پرداخت.

سه شخصیت [واقعی] را در کتاب بیگانه وارد کرده‌ام: دو مرد(که یکی‌شان خودم هستم) و یک زن.

در دوره‌ی انقلاب بهترین آدم‌ها هستند که می‌میرند. قانون ایثار فرصت گفتن را همیشه درنهایت در اختیار بزدلان و جبونان قرار می‌دهد، زیرا آن دیگران با تقدیم بهترین‌هایشان این فرصت را از دست داده‌اند. سخن گفتن همیشه نشانه‌ی این است که فرد خیانت کرده است.

در نظر کافکا، مرگ رهایی نیست. بدبینی فروتنانه‌ی او طبق نظر مانیی.

مسئله‌ی بزرگ زندگی این است که بدانی چطور لابه‌لای آدم‌ها بلغزی.

پالانت به‌درستی می‌گوید اگر فقط یک حقیقت واحد کلی وجود داشته باشد، آزادی هیچ توجیهی ندارد.

مجازات اعدام. می‌خواهند بگویم که علیه هرنوع خشونتی هستم، هرچه باشد. این همان قدر هوشمندانه است که به بادی اعتراض داشته باشی که همیشه از یک جهت می‌وزد.

در کدامین لحظه زندگی به سرنوشت بدل می‌شود؟ در زمان مرگ؟ اما مرگ سرنوشتی برای دیگران است، برای تاریخ و برای خانواده‌ی شخص. از طریق آگاهی؟ امّا این ذهن است که تصویری از زندگی همچون سرنوشت خلق می‌کند و نوعی پیوستگی و انسجام به آن می‌دهد، پیوستگی و انسجامی که در خود زندگی نیست. هر دو مورد توهّم است. نتیجه‌گیری؟: سرنوشتی در کار نیست؟

زیبایی، که در زندگی مددکار است، در مرگ هم فریادرس است.

فقط با تلاش دائمی‌ست که می‌توانم خلق کنم. میل من به غلتیدن تا رسیدن به سکون است. عمیق‌ترین و یقینی‌ترین میلِ من به سکوت است و اداهای روزانه. می‌بایست سال‌ها سماجت می‌کردم تا بتوانم از آسودن و تفریح و از جاذبه‌ی امورِ مکانیکی بگریزم. اما می‌دانم که دقیقا فقط با این تلاش است که سرپا و افراشته می‌مانم و اگر لحظه‌ای از اعتقاد به این تلاش دست بردارم، یک‌راست با سر به‌سوی پرتگاه خواهم رفت. این‌گونه است که نمی‌گذارم بیمار شوم، نمی‌گذارم دست از تلاش بشویم، و سرم را با همه‌ی توان بالا می‌گیرم تا نفس بکشم و فتح کنم. این شیوه‌ی من در نومیدشدن و شیوه‌ی من برای علاج‌کردن این نومیدی‌ست.

فقیر و آزاد و نه ثروتمند و برده. البته آدم‌ها می‌خواهند هم ثروتمند باشند و هم آزاد، وهمین باعث می‌شود  که بعضا هم فقیر باشند و هم برده.

آن‌هایی که نوشته‌هایشان پراز ابهام است خوش اقبال هستند: مفسران بسیاری پیدا می‌کنند. آن بقیه فقط خوانندگانشان را دارند، و این، ظاهرا مستوجب تحقیر است.

جلدسوم

رمان. «مرگ او چندان حماسی نبود. آن‌ها را که دوازده نفر بودند درون سلولی که برای دو نفر ساخته شده بود انداختند. خفه شد و قلبش درجا از کار ایستاد. مرد، پشت به دیوار خاکستری و دیگران همگی رو به پنجره و پشت به او.»

نشریه‌ای که انقلابی است لزوما حقیقت را نمی‌گوید، اما نشریه‌ای که حقیقت را می‌گوید لزوما انقلابی است.

کسی که هیچ نمی‌دهد، هیچ ندارد. شوربختی بزرگ این نیستکه هیچ‌کس دوستت نداشته باشد، این است که هیچ کس را دوست نداشته باشی.

وقتی مادرم چشم از من برمی‌گرداند، هرگز نمی‌توانستم بدون آن‌که اشک در چشمانم بجوشد نگاهش کنم.

نامه‌ی گرین. هر بار که به من می‌گویند که انسانی که در من است ستایش می‌کنند، احساس می‌کنم که همه‌ی عمر دروغ گفته‌ام.

تمام روز یا تقریبا تمام روز در رختخواب. تب ادامه دارد که مرا از همه چیز سیر می‌کند. سلامتی را باید به هر قیمت باز به دست آورد.به نیرویم احتیاج دارم. نمی‌خواهم که زندگی برایم سهل باشد ولی می‌خواهم اگر دشوار است بتوانم با آن  مقابله کنم و اگر بخواهم جایی بروم سررشته‌ی کار به دستم باشد. سه‌شنبه حرکت خواهم کرد.

اگر چیزی روزها و شب‌های ما را جبران نمی‌کند، آیا مکلف نیستیم آن‌ها را در بیش‌ترین نور ممکن پرورش دهیم؟

حرفه‌ی من این است که کتاب‌هایم را بنویسم و وقتی آزادی اطرافیانم و مردمم تهدید می‌شودمبارزه کنم. همین و بس.

خودم را مجبور به نوشتن این یادداشت می‌کنم، اما اکراهم از این کار شدید است. حالا می‌دانم چرا هیچ‌وقت این کار را نکرده‌ام: برای من زندگی راز است، در برابر دیگران (و این آن چیزی است که این همه ایکس. را آزار می‌داد)، اما درضمن زندگی را باید از دریچه‌ی چشم من هم زیست من نباید آن را با کلمات برملا کنم، ناشنیده و نادیده. زندگی در این شکل برای من غنی است. حالا اگر خودم را وادار به این می‌کنم، ترس از خطای حافظه است. اما مطمئن نیستمبتوانم ادامه دهم. وانگهی اگر هم چنین کنم باز بسیاری نکات را فراموش می‌کنم. و درباره‌ی آنچه فکر می‌کنم هیچ نخواهم گفت. همین طور درباره‌ی اندیشه‌های طولانی‌ام درباره‌ی ک.

تنها عشق‌های به کام رسیده می‌تواند جوانی مرد پخته را طولانی کند. عشق‌های دیگر او را به‌ناگهان به پیری پرتاب می‌کنند.

جلد چهارم

سفر به آمریکا، 1946. به یکباره همه کنجکاوی‌ام را نسبت به این کشور از دست داده‌ام. مثل اشخاصی که ناگهان علاقه‌مان را نسبت به آن‌ها از دست می‌دهیم بی‌آنکه توضیحی داشته باشیم. (ف. به همین دلیل مرا سرزنش می‌کند.) و من به وضوح هزاران دلیلی را که می‌تواند این کشور را برای آدم‌ها جذاب کند پیش چشم دارم. می‌توانم به دفاع از این کشور برخیزم و مدافعش باشم و زیبایی‌اش را یا آینده‌اش را بازسازی کنم، اما دل من سکوت پیشه کرده است و ...

سفر به آمریکای جنوبی، 1949. باران، باد، دریای خشمگین. تعدادی از مسافرها حال تهوع دارند. کشتی پیش می‌رود و غبار آب که دود مانند است احاطه‌اش کرده است. خوابیدم و کار کردم. نزدیکی‌های بعداز ظهر آفتاب پیدا شد. الان دیگر در مدار پرنامبوکو هستیم و به سمت ساحل حرکت می‌کنیم. شب باز آسمان پر از ابرهای تیره می‌شود. آسمان‌های تراژیک از خشکی به پیشباز ما می‌آیند__ پیام‌آوران ساحلی هولناک. این فکری است که ناگهان به ذهنم خطور می‌کند، و آن درک پوچی را که پیش از آغاز این سفر داشتم دوباره در من بیدار می‌کند. اما اندکی آفتاب همه‌چیز را پاک و روشن خواهد کرد.


برچسب‌ها: معرفی کتاب، یادداشت‌های آلبر کامو، آلبر کامو، نشر ماهی، خشایار دیهیمی، اگزیستانسیالیست

نان آن سال‌ها

هاینریش بل

ترجمه‌ی محمد ظروفی

چاپ اول: 1389

تعداد صفحات: 104 ص

انتشارات جامی

نان آن سال‌ها

والتر فندریش نوجوانی که در سال‌های قحطیِ بعداز جنگ دوم جهانی برای خارج شدن از فشارهای اقتصادی که خانوادش رو در تنگنا قرار داده، برای کارآموزی به شهری دیگر مهاجرت می‌کنه، در اونجا و هنوز بعد از سال‌ها که حالا موقعیت شغلی خوبی داره اما هر روز در استرس "نان" آرام و قرار نداره، تا اینکه روزی در ایستگاه قطار با دختری به اسم هدویگ آشنا میشه...
داستان معمول و موضوعی حساس داره، شرح گرسنگی و آفات و پیامدهای ریز و درشت بعد از جنگ جهانی دوم در جامعه آلمانی هاینریش بل است که با جریانی عاشقانه و اتفاقی وصل داده میشه. یعنی از سری داستان‌های بل که در بعد از جنگ واقع شده و تصاویر منتقدانه اوضاع و احوال اجتماعی تشریح میشه، سنن غلط فرومایه‌آنه محکوم، و از زندگی شرافتمندانه انسانی دفاع می‌کنه.
فضای کتاب قابل لمس، نثر ساده و روان و شخصیت‌های معدود اما بجای داستان خوب جاسازی شده و گویی با خواننده همراه و همصدا شدن؛ واژه "گرسنگی" و "نان" بشدت درک شدنی‌ست و انگار با نیاز سیری ناپذیر کاراکتر اصلی به این مهم ، مفهوم غریزه در وجودتان منعکس شده. «من همیشه از قحطی وحشت دارم.»
رویه همرفته با وجود همه نکات مثبی که خوشم اومد بنظرم میشه از نظر اعتقادی به جاهایی از داستان معترض شد؛ یعنی برای من قابل هضم نبود, یکی بدبینانه بودن نگاه بل و یه جورایی اینکه تنها نیمه خالی لیوان رو دیدن! و از همه بدتر اونجاییکه مدام از دست‌های بزرگِ دختر مورد علاقه تعریف می‌کرد؛ یکی به من بگه آیا داشتن دست‌های بزرگ برای یه زن زیبایی محسوب میشه؟
-داستان از زبان شخصیت اصلی روایت میشه و ازوناست که جریانش تنها در یک روز اتفاق می‌افته اما یک روز متلاطم که با درهم‌آمیختن بی‌امان گذشته و حال کامل میشه:
«یکی از ویژگی‌های نویسندگی بل آن است که رشته سخن را به دست قهرمانهای آثارش می‌سپارد، تا بی‌واسطه تجربیاتشان را بازگو کنند مانند فندریش قهرمان داستان نان آن سال‌ها.»
-بازی زبانی نویسنده در بکارگیری از سمبل و واژه‌ها مثل اکثر داستان‌های بل در اینجا هم تکرار شده؛ یقه شارن هورست و لبهای ایفی ژرنی.
-در سال 1955 نوشته شد، یعنی 6 سال قبل از شاهکارش "عقاید یک دلقک"
-در ایران دستخوش ترجمه‌های متعدد و با عنوان‌های متفاوت بوده. ترجمه محمد اسماعیل‌زاده(نان سال‌های جوانی)، نشر چشمه/ ترجمه جاهد جهانشاهی(نان سال‌های سپری شده)، نشر دیگر/ ترجمه سیامک گلشیری(نان آن سال‌ها)، انتشارات مروارید و ترجمه اینجا.
-این کتاب چاپ و طراحی زیبایی داشت و دردست گرفتنش حال می‌داد ورق زدن برگه های کلفت حسی داشت :دی از ترجمه راضی‌م هرچند نسخه اسماعیل‌زاده تعریفی‌تر است.
+++
«هنگامی که در سن 16 سالگی به‌عنوان کارآموز تنها به شهر آمده بودم، ناگزیر بودم قیمت همه چیزها را بدانم؛ زیرا به هیچ روی توانایی پرداخت آنها را نداشتم: گرسنگی قیمتها را به من آموخت، فکر نان تازه مرا کاملآ دیوانه می‌کرد، و من شبها ساعتهای دراز در شهر پرسه می‌زدم و جز به نان به هیچ چیز دیگری نمی‌اندیشیدم. چشمهایم می‌سوختند، زانوانم ناتوان بودند و من احساس می‌کردم که گرگی درنده در وجود منست. نان، من مثل آدم مرفینی دیوانه‌وار هوس نان را داشتم.»
«ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود، اما نه آن ترسی که شخص می‌توانست آن را کشف و از آن خود سازد،نه، این ترس دیگر در من نبود، زیرا من دیگر هرگز از کنار او دور نمی‌شدم، چه امروز و چه روزهای بیشمار دیگری که در پی خواهند بود و مجموع آنها را زندگی می‌نامند.»
«خدا کلمه‌ای بزرگ بود که با آن بزرگترها سعی می‌کردند برهمه چیز پرده بکشند.»
«می‌توانست با همه قوا با من بجنگد، ولی نمی‌دانست که این سالهایی که تقریبآ سه و یا چهار سال بودند از خاطرم محو شده‌اند، هرچند که من حتی دیروز با او اینجا نشسته بودم و من این سالها را به‌دست فراموشی سپرده بودم، همچنانکه انسان یادگاری را که در لحظه گرفتنش خیلی به نظرش با ارزش و مفید می‌آمده است به‌دور می‌اندازد.»
«من می‌دانستم که دلم نمی‌خواهد به جلو بروم،می‌خاستم برگردم به عقب،به کجا نمی دانستم.فقط دلم می‌خاست برگردم به عقب

برچسب‌ها: معرفی کتاب، نان آن سالها، هاینریش بل، کتاب نان آن سال‌ها، انتشارات جامی، محمد ظروفی

صادق هدایت (1)

افسانه آفرینش

هرچند نظرات و آثار صادق هدایت برای همگی شناخته شده است ولی در این پست میخوام سه تا از آثاری که در رده‌ای خارج از کارهای اصلی هدایت قرار میگیرن صرفا برای روشنگری هرچه بیشتر و اتفاقا خیلی مهم و زیبا هم هستن معرفی بکنم. اکثریت خوانندگان ادبیات فارسی شاید هدایت را بخاطر نوشتن چند رمان و داستان کوتاه که سرترینشان بوف کور، حاجی آقا، سگ ولگرد، سه قطره خون و زنده بگور هست بشناسن اما قافل از اینکه فلسفه و مکتب هدایت چیزی فراتر ازین آثار داستانی بوده و در تاریخ‌شناسی و نمایشنامه‌هایی که نوشته(مازیار، پروین دختر ساسان، افسانه آفرینش) بعنوان یه مورخ و کسی که تسلط فوق العاده‌ای در شناخت تاریخ ساسانی و مابعدش داشته قابل تامل و بحث فراوان است. اما چیزی که در این نوشته ها قابل حدس است وطن پرستی و عشق به تمدن فرهنگ نیاکان و پان ایرانیست هدایتی است که همیشه از آن دردها گفته و به هویت ملی پایبند است.
افسانه آفرینش Download
نمایشنامه ای کمدیک در سه پرده است که در اون هدایت یه افسانه قدیمی از هستی رو با لحنی تند اما طنزوارانه خلق کرده. با نظر نویسنده توسط دکتر حسن شهید نورایی در پاریس و در نسخه های محدودی به چاپ رسید. بی تردید قصد نویسنده این بوده که افرینش و نحوه تشکیل ان را از دیدگاه ادیان سامی با استفاده از زبان طنز به باد انتقاد بگیرد. که تقریبا هیچ عضوی از آفرینش، از خدا و فرشتگان گرفته تا شیطان را از قلم نیشدار خود در امان نمی گذارد. نمایشنامه با عشق زمینی آدم و حوا پایان می پذیرد.(احتمالا در سال 1321 نوشته شده و برای دوستانش ارسال داشته). منبع: ویکی‌پدیای فارسی
جبراییل پاشا: انگار ساختن این ها آسان تر است. زبانم لال می خواستم چیزی بگویم...
خالق اف: بگو
جبراییل پاشا: یادتان هست ساختن میکروب ها و حشرات که اول شروع کردید خیلی سخت تر از ساختن آدم بود. چقدر با ذره بین و سیخ و سنبه سر آ نها کار کردید، اما این های دیگر آسان تر است.
پروین دختر ساسان Download
پروین دختر 20 ساله ای که با پدر نقاش‌ش زندگی آرام و پراز مهری دارند و با پرویز سردار ساسانی نامزدی دارد و عاشقش است. هجوم اعراب به ایران گسترده می‌شود و قحطی، کشتار و تاراج دختران بدست مهاجمان عرب بیداد می‌کند. چهار نفر عرب بزور وارد خانه می‌شوند نوکرشان کشته می‌شود، پروین را می‌برند و پدر دق می‌کند. در پرده سوم خبر کشته شده پرویز به پروین داده شده و حالا که پروین دردست اعراب شهوت‌پرست افتاده از هویت ایرانی دفاع می‌کند و نهایت وقتی سردار عرب قصد دست درازی دارد خود را می‌کشد...
نمایشنامه‌ای در سه پرده با موضوع بسیار عالی و خوش آب و رنگ و شورانگیز. شاید اگر این نمایشنامه دهها برابر حجم فعلی را هم داشت هیچوقت از خواندنش خسته نمی‌شدم. اما شورانگیز بودن و غم پنهان و آشکاری که درلابلای کلمات صادق خان در این اثر نهفته بود و بحث دفاع از شرف و کیان ایرانی را در هیچ اثری با هر عنوان هرگز به‌یاد ندارم. هدایت این نمایشنامه رو در سال 1307 نوشته... .
ما می‌دانیم آماج شما کشورگشایی، کینه ورزی و دشمنی با ایرانیان است و بس. کیش را بهانه و دست‌آویز خودتان کرده‌اید آیا کیش شما دستور داده دختران را از خانمانشان دزدیده سرگذرها بفروشید؟ خانه‌ها را آتش بزنید؟ کشتزارها را ویران کنید؟
ما برای نگهداری آزادی خودمان جنگیده‌ایم هیچگاه بنام کیش و آئین با دیگران جنگ نکرده‌ایم و کیش و رفتار و آیین دیگران را پست نکرده‌ایم آنها را آزاد گذاشتیم... .
کاروان اسلام(البعثه السلامیه الی البلاد الا فرنجیه) Download
داستان این کتاب درباره تعدادی مبلغ اسلامی هست که در جمعی با حضور طبف‌های گسترده و مختلف اسلامی و عرب تصمیم به مهاجرت به سرزمین‌های اروپایی برای تبلیغ درجهت اسلامیزاسیون آن بلادِ به قول خودشان کفر گرفته‌اند!
جزء آثار داستانی هدایت به شمار میاد که در سال 1313 نوشته شد و گویا در زمان حیات ایشان منتشر نشد و سال‌ها بدست فراموشی سپرده شد. در سال‌های بعد از انقلاب بهمن و در خارج از کشور به کوشش آقای بهرام چوبینه منتشر شد.
یکی دیگه از کارهای بی‌نظیر هدایت به‌شمار میاد، در نقطه نقطه این کتاب تمام عادات و سنن اسلامی و به اصطلاح آخوند به باد انتقاد و درواقع هجوم سخره‌های صادق قرار گرفتن؛ این فن بیان و بذله گویی های هدایت در این کتاب حیرت‌انگیز بود! بویژه تیکه پراکنی و ریشخندهای هدایت که هویت و درونمایه فکری جماعت اسلامی را نوازش می‌کند.  پایان کتاب و نتیجه‌گیری که نویسنده از زبان یکی از شخصیت‌های داستان داشت بی‌نظیر بود، هدایتی که همیشه و درهمه حال از اندیشیدن و مبارزه باجعل و خرافات دست برنداشت و در این کتاب که هنوز بعد از حدود یک قرن تازگی دارد و رساله‌ای برای مبارزه  با تاریکی‌هاست! که امروز و در ملل مختلف شاهدش هستیم.
آقای سکان الشریعه که چهار سال از عمر شریفش را در بلاد کفار گذرانیده و از علوم معلوم ومجهول بهره ای بسزا دارد و کتاب « زبدة النجاسات » را تالیف نموده، و در بلاد ینگی دنیا از اقلیم [قارّه] سوم، اخیراً به فلسفه اسلام پی برده اند.
از مقدمه بهرام چوبینه: اگر هدایت در بعضی از آثار خود خرافات و تحمیق مذهبی را ریشخند می کند از آگاهی او سرچشمه می گیرد . کتابهای اسلامی خرافی را خوانده است و عالمانه در حاشیه های آن کتب نظر خود را نوشته و با شناختی عمیق زیرکانه در نوشته های خود از آن سود می برد. هدایت در نامه ای به استاد مجتبی مینوی می نویسد:  به حیدرآباد شهر اسلامی رفتم. حقیقتاً اسلامی بود. چون به چشم خودم دیدم که در جوی آب می شاشیدند.»

برچسب‌ها: معرفی کتاب، صادق هدایت، پروین دختر ساسان، افسانه آفرینش، کاروان اسلام، دانلود کتاب

دورنمای کاسل‌راک

آلیس مونرو

ترجمه زهرا نی‌چین

چاپ اول: ۱۳۹۰

تعداد صفحات: ۱۶۸ ص

انتشارات افراز ، ۴۴۰۰ تومان

دورنمای کاسل راک

شامل ۴ داستان کوتاه از آلیس مونرو که به تازگی برنده جایزه نوبل ادبی شده و با این اتفاق نشر عظیمی از ترجمه‌های آثار ش در کشورمون هستیم هر چند قبلا کتاب‌هایی از ایشون توسط ناشر و مترجمای مختلف به چاپ رسیده.
دورنمای کاسل‌راک: درباره مهاجرت یه خانواده اسکاتلندی به کشور کانادا که که در این سفر انگیزه‌ و امیدهای یک‌یک اعضا برشمرده میشه...
چهره: داستان فردی که به طور مادرزاد یه سمت صورتش خال قرمز رنگ بزرگی شکل گرفته و زندگی پدر و مادرش دچار یه شکاف از این بابت شده. در ادامه زندگی‌ش تحت تاثیر قرارگرفتن زندگی روزمره خودش با مادرش از این چهره عجیب روایت میشه و ورود نانسی دختربچه‌ای که همبازی‌ دوران کودکی‌اش شده...
حفره‌های -عمیق: کنت پسر نه ساله‌ای که همراه خانوادش پیک‌نیک رفته تو یه حفره عمیق سقوط میکنه؛ بعد از این اتفاق شخصیت و افکارِ کنت دستخوش تغییرات عجیب غریبی میشه، بعدها خانوادشو ترک میکنه و تا سالهای درازی، هیچکس ازش اطلاعی نداره...
بُعد: دری که با لیود ازدواج کرده و صاحب سه فرزند شدن زندگی زناشویی مشقت‌باری داره. لیود مرد خانواده هر روز از نظر روانی حالش بحرانی‌تر میشه...
اکثر جزئیات این مجموعه داستان برمدار افکار و ذهنیات شخصیت‌ها و نیز خلق فضاهای موجود در پیرامون ماجراهاست تا مکالماتشون با هم. در خیال‌پردازی‌ شخصیت ها و روابط انسانی روزمره زندگی خیلی لذت بخش داستان پردازی شده. در داستان دورنمای کاسل‌راک تصویر واقع‌بینانه‌ای از مهاجرت و بیم و امیدهای سفر به آمریکا و کشور کانادا در ذهن تداعی میشه که خانم مونرو بعنوان نویسنده‌ای که فوت و فن نگارش داستان با موضوع شرایط زندگی مهاجران به سرزمین رویاها رو خوب تصویرسازی کرده می‌شناسن و تابحال در این زمینه داستان‌های متعددی بجا گذاشته.
اما به همون اندازه که داستان اول نکات مثبتی داشت و خیلی خوشم اومد، سه داستان بعدی چندان باب میل نبودن و کاملا در مفهومشون توجیه نشدم مدام به علامت سوال برخورد می‌کردم. به امید خوندن اثری بهتر از این کاناداییِ برنده نوبل.
بیشتر تمرکز آلیس مونرو حداقل در این مجموعه بر شخصیت زن و روابط و افکارش در خانواده و خارج از خانواده هست. از حریم جنسی و مسائل بارداری و زندگی زناشویی بی‌تعارف و موشکافانه پرده‌برداری می‌کنه که شاید برای مخاطب این‌چنینی ملموس‌تر باشه.
-هر طور کتاب رو نگاه کردم چهار داستان بیشتر ندیدم که خانم مترجم در مقدمه تعداد داستان‌ها رو پنج تا برشمردن. شاید مقدمه خودشون داستانی از این مجموعه به حساب آوردن و احتمال دقیق‌تر اینکه داستان پنجم در ممیزی جا مونده باشه.
-مترجم این کتاب: مونرو شایستگی نوبل را داشت/ او استاد داستان کوتاه است (+)
-این کتاب به تازگی به چاپ دوم رسیده.
-آثاری که تابحال از آلیس مونرو در در ایران منتشر شده:
فرار: مجموعه داستان، آلیس مونرو، مژده دقیقی (مترجم)، ناشر: نیلوفر
رؤیای مادرم، آلیس مونرو، ترانه علیدوستی (مترجم)، تهران: نشر مرکز
دست مایه‌ها، آلیس مونرو، مرضیه ستوده (مترجم)
خوشبختی در راه است، آلیس مونرو، مهری شرفی، (مترجم)، ناشر:ققنوس
دورنمای کاسل راک، آلیس مونرو، زهرا نی‌چین (مترجم)، ناشر: افراز

قسمت‌های انتخابی از این کتاب:
«حالا دیگه خوب خوبی. یه دختر خوب داری و اون می‌تونه همه‌ی عمرش بگه تو دریا متولد شده»
«بعضی دخترها می‌گفتند وقتی بالاخره تسلیم می‌شوی و با یک مرد میخوابی-حتی اگر اولین مردی نباشد که انتخاب کردی-احساس بیچارگی ولی آرامش و حتی احساس دلچسبی به‌ت دست می‌دهد.»
«این‌جا نمی‌تونه خونه‌ی من باشه. این‌جا برام هیچی نیست جز سرزمینی که توش می‌میرم.»
«وقتی شانسی به ما رومی‌آره تا تمام دنیای درون و حقیقت خارجی رو کشف کنیم و طوری زندگی کنیم که به همه‌ی هدف های روحی و جسمی و کل دامنه‌ی زیبایی‌ها و محدوده‌ی عظیم در دست‌رس انسان برسیم، هم‌زمان رنج می‌کشیم، لذت می‌بریم و دچار آشفتگی می‌شیم.»
«فقط کاری که در دنیای بیرونی‌ت انجام می‌دی و هر دقیقه از زندگی‌ت رو صرفش می‌کنی وجود داره. از وقتی این رو فهمیدم احساس شادمانی می‌کنم.»
«من تونستم از شر تمام متعلقات احمقانه نفس خودم خلاص بشم. به این فکر می‌کنم که چطور می‌شه به دیگران کمک کرد و این تمام چیزیه که به خودم اجازه می‌دم به‌ش فکر کنم.»
«می‌دونم این کلمات بوی مرگ دارن، اما همیشه حقیقت دارن.»

برچسب‌ها: دورنمای کاسل‌راک، کتاب دورنمای کاسل‌راک، آلیس مونرو، داستان های کانادایی، انتشارات افراز، زهرا نی‌چین